|
این روزها به یاد دوران بچگی ام افتادم. دارم سعی می کنم مثل آن روزها بخندم حرف بزنم نقاشی بکشم و صورتی لبخند بزنم ..... دارم سعی میکنم مثل آن روزها خورشید را نارنجی و و آسمان را آبی و خدا را نور بکشم . سعی میکنم مثل آن روزها موقع رد شدن از خیابان دست خدا را بگیرم . سعی میکنم مثل آن روزها موقع اذان دستان پر چین و چروک مادر بزرگم را بگیرم و با همان چادر گل داری که خودش برایم دوخته به مهمانی خدا بروم . سعی میکنم مثل آن روزها وقتی که یک آیه از قرآن را به خاطر سپردم آب نبات چوبی جایزه ام را فقط از دست خدا بگیرم . دارم سعی میکنم در عصر ارتباطات و اینترنت مثل آن روزها برای خدا نامه بنویسم .نامه ام چیزی به جز یک نقاشی نیست اما به امید جوابش آن را به نشانی آسمان پست می کنم .دارم سعی میکنم مثل بچگی هایم هر وقت از خودم پرسیدم که خدا را چند تا دوست داری ؟؟ به یاد آن روزها که گمان می کردم دو بزرگترین عدد است صادقانه بگویم : ۲تا انگار با بزرگ تر شدنمان مقدار دوست داشتن هایمان هم کم میشود . دارم سعی میکنم مثل آن روزها هر شب برای عروسکهایم قصه ی مهربانی های خدا را بگویم . دارم سعی میکنم مثل آن روزها بادبادکم را به قصد رسیدن به خدا هوا کنم . دارم سعی می کنم مثل آن روزها دلم برای خدای دوست داشتنی دوران بچگی هایم تنگ شود . دارم سعی میکنم مثل آن روزها ........ هر شب قبل از خواب روی ماه خدا را ببوسم.........
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:22  توسط asrar
|
|